<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>آرامش واژه ها</title>
		<link>https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>نماز ظهر عاشورا</title>
			<link>https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/نماز-ظهر-عاشورا-4</link>
			<pubDate>12:41:00 +0430 پنجشنبه، 29 شهریور 1397</pubDate>			<dc:creator>حميده رحيمي</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">666919@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;ای ماه محرم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای ماه شکوهمند!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میهمان ظهر عاشورای توام.میهمان ثانیه های راز و نیاز مولایم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آمده ام تا مرا برسانی به سرزمین کربلا به سوز و گداز نهری که امکان سیراب کردن نداشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آمده ام تا برای لحظاتی خاکی شوم ،پهن شوم زیر قدوم نمازگزاران ظهر عاشورا تا تمامی لحظه هایم پر شود از بوسه به پیشانی خالص ترین و جان بر کف ترین یاران.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نسیمی شوم که پر شده از مناجات هایی جانسوز ! خودم را به خلوت عارفانه ی ظهر عاشورا برسانم.چقدر خوشبختم که در کوچه های دل امامم و رو به درگاه استجابتت در فرصتی کوتاه قدم میزنم .از اینکه میهمان این صفوف متحد و الهی ام و دست های کریم تو سایبان تمام لحظه های ماست خوشحالم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک قبله دعا در ظهر عرفانی عاشورا و یک لحظه اجابت از درگاه تو،همه را آسمانی می کند،گوشهایم را تیز می کنم تا بشنوم آنچه را که امامم در آخرین قنوتش گفت،دستهایش می لرزید زیرا که می دانست آخرین قنوتش هست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زمین از عطر بندگی حسین ع سرشار شده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آینه ها همگی نشسته اند به تماشای آخرین قنوت .آینه ها به زلالی قلب او و یارانش غبطه می خورند. برکت از آسمان خدا بر لحظه هایشان می بارد و سرشار از بندگی می گردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بر زمین ایستاده اند و در باغهای بهشتی در گردش هستند،فرشته ها برایشان دعا می کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یاران امام در رکوعشان به سوی حاکمی سر تعظیم فرود می آورند که پیامبر ولی آن است،روشنی در دلشان می بارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نور معنویت در میان قلبهایشان می تابد و ایمان متبلور می گردد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سجده ی آخر را می خوانند. جهان از لحظه های عاشقی پر می شود،چقدر سخت است آخرین سجده در مقابل پروردگارت وقتی که خودت بدانی که آخرین است. قلب هایشان شکسته و چشم ها بارانیست. مرور می کنند ذکر یا لطیف را .ارحم عبدک ضعیف&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنان با تمامی وجود می خواهند که بال در بال ملائک تا آسمان بخشایشت بال گیرند و دعایی روحبخش در دل می خوانند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از حجم اقیانوس دل پاکشان چه گذشت که حضرت دوست چنین اجابتشان نمود و نمازشان را به دیده ی منت پذیرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا در آن دعای آخر ما را هم دعا کردند؟؟؟؟&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/نماز-ظهر-عاشورا-4&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #000000;">ای ماه محرم!</span></p>
<p>ای ماه شکوهمند!</p>
<p>میهمان ظهر عاشورای توام.میهمان ثانیه های راز و نیاز مولایم.</p>
<p>آمده ام تا مرا برسانی به سرزمین کربلا به سوز و گداز نهری که امکان سیراب کردن نداشت.</p>
<p>آمده ام تا برای لحظاتی خاکی شوم ،پهن شوم زیر قدوم نمازگزاران ظهر عاشورا تا تمامی لحظه هایم پر شود از بوسه به پیشانی خالص ترین و جان بر کف ترین یاران.</p>
<p>نسیمی شوم که پر شده از مناجات هایی جانسوز ! خودم را به خلوت عارفانه ی ظهر عاشورا برسانم.چقدر خوشبختم که در کوچه های دل امامم و رو به درگاه استجابتت در فرصتی کوتاه قدم میزنم .از اینکه میهمان این صفوف متحد و الهی ام و دست های کریم تو سایبان تمام لحظه های ماست خوشحالم.</p>
<p>یک قبله دعا در ظهر عرفانی عاشورا و یک لحظه اجابت از درگاه تو،همه را آسمانی می کند،گوشهایم را تیز می کنم تا بشنوم آنچه را که امامم در آخرین قنوتش گفت،دستهایش می لرزید زیرا که می دانست آخرین قنوتش هست.</p>
<p>زمین از عطر بندگی حسین ع سرشار شده بود.</p>
<p>آینه ها همگی نشسته اند به تماشای آخرین قنوت .آینه ها به زلالی قلب او و یارانش غبطه می خورند. برکت از آسمان خدا بر لحظه هایشان می بارد و سرشار از بندگی می گردند.</p>
<p>بر زمین ایستاده اند و در باغهای بهشتی در گردش هستند،فرشته ها برایشان دعا می کنند.</p>
<p>یاران امام در رکوعشان به سوی حاکمی سر تعظیم فرود می آورند که پیامبر ولی آن است،روشنی در دلشان می بارد.</p>
<p>نور معنویت در میان قلبهایشان می تابد و ایمان متبلور می گردد.</p>
<p>سجده ی آخر را می خوانند. جهان از لحظه های عاشقی پر می شود،چقدر سخت است آخرین سجده در مقابل پروردگارت وقتی که خودت بدانی که آخرین است. قلب هایشان شکسته و چشم ها بارانیست. مرور می کنند ذکر یا لطیف را .ارحم عبدک ضعیف&#8230;</p>
<p>آنان با تمامی وجود می خواهند که بال در بال ملائک تا آسمان بخشایشت بال گیرند و دعایی روحبخش در دل می خوانند.</p>
<p>از حجم اقیانوس دل پاکشان چه گذشت که حضرت دوست چنین اجابتشان نمود و نمازشان را به دیده ی منت پذیرفت.</p>
<p>آیا در آن دعای آخر ما را هم دعا کردند؟؟؟؟</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/نماز-ظهر-عاشورا-4">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/نماز-ظهر-عاشورا-4#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=666919</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>یک جرعه دوست داشتن</title>
			<link>https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/یک-جرعه-دوست-داشتن</link>
			<pubDate>11:20:00 +0430 جمعه، 4 خرداد 1397</pubDate>			<dc:creator>حميده رحيمي</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">631340@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;پروردگارم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;امشب بیا، زلف سیاه شب بلند شده به بلندای یلدای غریب و بی کسی من !&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;بیا یک فنجان دوست داشتن مهمان من شو!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;ای وجودی که در عین بی تکراریت هر لحظه برایم تکرار می شوی،دل بسته ات شده ام.دلم خاکیست ! وجودم خاکیست!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;شراره ی عشقت چگونه از خاک زبانه می کشد؟!چگونه تاب و توان دلدادگی را دارد؟!چگونه می گرید،آه می کشد، از فراغت میسوزد؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;نکند از روح بزرگت در من دمیده ای؟ از کمال بی نهایتت هدیه ام داده ای ؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;این تویی که به دلم شکوه بخشیده ای ، وجود بی وجودم را من کرده ای وگرنه در هیچ بودن خودم سرگردان می ماندم و منیتی نداشتم .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;با اینکه می دانم تو در منی و مرا به آغوش کشیده ای ، در من طلوع کرده ای و اگر آنی از من غافل شوی نیست می شوم ، پس چرا اینقدر تنها هستم ؟ چرا غریبم و بودنت را فریاد میزنم ؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;حال و هوای من شبیه خیلی از من های دیگر است ، نکند با این همه نزدیکی ، دلتنگ از غم ندیدنت ، زرد شوم؛بدون آنکه حس کنم همواره زیر سایه دستان عاشقت نوازش میشوم؛ بدون آنکه درک کنم هر لحظه سر بر شانه های مهربانت دارم ،بمیرم .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;مرا بفهمان ! حال که با تمام وجودی که ارزانیم داشتی فریادت میزنم؛ جواهر دلم را به رنگ باران صیقل بزن ؛ غبار فراموشی و غفلت را از فطرت پاکم بزدای .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;پروردگارم بیا کنارم !&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;یک جرعه دوست داشتن مهمانم کن ؛ حیف است تیره و تار بمانم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;حیف است سایه ات را بر سرم حس نکنم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/یک-جرعه-دوست-داشتن&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #ff0000;">پروردگارم!</span></p>
<p><span style="color: #000000;">امشب بیا، زلف سیاه شب بلند شده به بلندای یلدای غریب و بی کسی من !</span></p>
<p><span style="color: #000000;">بیا یک فنجان دوست داشتن مهمان من شو!</span></p>
<p><span style="color: #000000;">ای وجودی که در عین بی تکراریت هر لحظه برایم تکرار می شوی،دل بسته ات شده ام.دلم خاکیست ! وجودم خاکیست!</span></p>
<p><span style="color: #000000;">شراره ی عشقت چگونه از خاک زبانه می کشد؟!چگونه تاب و توان دلدادگی را دارد؟!چگونه می گرید،آه می کشد، از فراغت میسوزد؟!</span></p>
<p><span style="color: #000000;">نکند از روح بزرگت در من دمیده ای؟ از کمال بی نهایتت هدیه ام داده ای ؟</span></p>
<p><span style="color: #000000;">این تویی که به دلم شکوه بخشیده ای ، وجود بی وجودم را من کرده ای وگرنه در هیچ بودن خودم سرگردان می ماندم و منیتی نداشتم .</span></p>
<p><span style="color: #000000;">با اینکه می دانم تو در منی و مرا به آغوش کشیده ای ، در من طلوع کرده ای و اگر آنی از من غافل شوی نیست می شوم ، پس چرا اینقدر تنها هستم ؟ چرا غریبم و بودنت را فریاد میزنم ؟</span></p>
<p><span style="color: #000000;">حال و هوای من شبیه خیلی از من های دیگر است ، نکند با این همه نزدیکی ، دلتنگ از غم ندیدنت ، زرد شوم؛بدون آنکه حس کنم همواره زیر سایه دستان عاشقت نوازش میشوم؛ بدون آنکه درک کنم هر لحظه سر بر شانه های مهربانت دارم ،بمیرم .</span></p>
<p><span style="color: #000000;">مرا بفهمان ! حال که با تمام وجودی که ارزانیم داشتی فریادت میزنم؛ جواهر دلم را به رنگ باران صیقل بزن ؛ غبار فراموشی و غفلت را از فطرت پاکم بزدای .</span></p>
<p><span style="color: #ff0000;">پروردگارم بیا کنارم !</span></p>
<p><span style="color: #000000;">یک جرعه دوست داشتن مهمانم کن ؛ حیف است تیره و تار بمانم!</span></p>
<p><span style="color: #000000;">حیف است سایه ات را بر سرم حس نکنم!</span></p>
<p> </p>
<p> </p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/یک-جرعه-دوست-داشتن">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/یک-جرعه-دوست-داشتن#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=631340</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>وصال</title>
			<link>https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/وصال-6</link>
			<pubDate>18:11:00 +0430 پنجشنبه، 20 اردیبهشت 1397</pubDate>			<dc:creator>حميده رحيمي</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">625551@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;در ابتدا هیچ و نیست بودم ، اصلا نبودم ، مقتدرانه گفتی باش؛ هست شدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نقاش بی نقش ،نقش زدی وجودم را و با عنایت بی علتت گفتی بمان ؛ ماندم و غرق شدم در احساس بودن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می دانم حکیمی ، پس عبث نیستم . کائنات تا به حال مرا نگاه داشته پس بیهوده نیستم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سالها از هست شدنم می گذرد و تعلقات بر پایم زنجیر زده اند ، محکم چسبیده ام به زمین و تن خاکی ام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داشته هایم را محکم گرفته ام و در آرزوی رسیدن به نداشته هایم گام بر میدارم و گاه می دوم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وصال به معنای حقیقی کار من نیست ؛ زنجیر تعلقات گسستن ، پر گشودن ، تابی کران پرواز کردن در وجودت هست گشتن ،مرد می خواهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دل شب رنگ من در انتظار عبور از دهلیزهای نورانی امید به آینده  ،در آرزوی وصالت و در دور دست خیال ،گاه ثانیه ها را رنگی می بیند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باید پاره کنم زنجیر تعلقات را ، رها کنم تن خاکی ام را.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید در آن روز که بی رنگ شوم ، مرا بخوانی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;                                                           و بگویی بمان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;                                                                           و مرا غرق کنی در احساس بودن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;                                                                                                                     ماندن و یکی شدن.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/وصال-6&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در ابتدا هیچ و نیست بودم ، اصلا نبودم ، مقتدرانه گفتی باش؛ هست شدم.</p>
<p>نقاش بی نقش ،نقش زدی وجودم را و با عنایت بی علتت گفتی بمان ؛ ماندم و غرق شدم در احساس بودن.</p>
<p>می دانم حکیمی ، پس عبث نیستم . کائنات تا به حال مرا نگاه داشته پس بیهوده نیستم.</p>
<p>سالها از هست شدنم می گذرد و تعلقات بر پایم زنجیر زده اند ، محکم چسبیده ام به زمین و تن خاکی ام.</p>
<p>داشته هایم را محکم گرفته ام و در آرزوی رسیدن به نداشته هایم گام بر میدارم و گاه می دوم.</p>
<p>وصال به معنای حقیقی کار من نیست ؛ زنجیر تعلقات گسستن ، پر گشودن ، تابی کران پرواز کردن در وجودت هست گشتن ،مرد می خواهد.</p>
<p>دل شب رنگ من در انتظار عبور از دهلیزهای نورانی امید به آینده  ،در آرزوی وصالت و در دور دست خیال ،گاه ثانیه ها را رنگی می بیند.</p>
<p>باید پاره کنم زنجیر تعلقات را ، رها کنم تن خاکی ام را.</p>
<p>شاید در آن روز که بی رنگ شوم ، مرا بخوانی</p>
<p>                                                           و بگویی بمان</p>
<p>                                                                           و مرا غرق کنی در احساس بودن</p>
<p>                                                                                                                     ماندن و یکی شدن.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/وصال-6">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/وصال-6#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=625551</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>بیقرار ظهورم</title>
			<link>https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/بیقرار-ظهورم</link>
			<pubDate>17:35:00 +0430 پنجشنبه، 13 اردیبهشت 1397</pubDate>			<dc:creator>حميده رحيمي</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">623299@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;بیقرارم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از ظهر عاشورا بی قرار شده ام! کجایی منتقم خون خدا ؟ کجایی مرحم رگهای بریده شده مولا ؟ کجایی ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آینه های زنگار گرفته ، قرن ها جهالت و سکوت را منعکس می کنند و سالیان سرد و کرخت نیامدنت را فریاد می زنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کی می آیی؟ تا زنگار  از قلبهای سیاه شده از تنهایی و بی کسی زمان پاک کنی و گوش هوش زمان را با تلنگری شنوا سازی تا صدای ستمدیدگان بی پناه در آسمان ها طنین افکند و عطر عدالتت ستاره های سوخته و مدفون شده در قلبمان را روشنایی بخشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کوچه ها مه آلودند،سحرگاهان  بی تو ،صبحی را نوید می دهند که به تمامی صبح نیست ، آغاز روزیست پرحسرت و بی امید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کی می آیی؟ تا کابوس شبهای بی فانوس تمام شود ،خورشید به کوچه های تنگ و غم گرفته کاهگلی پای گذارد و نسیم شادی بخش امید تن رهگذران را نوازش کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آه که باز جمعه می آیدو من در ثانیه ثانیه های آدینه تحلیل میروم . گواه پرسه های تنهایی من در لحظات انتظار ، تپه ای ماسه ای و زنگاری رنگ است که سکوت را می شنود ، دردهایم را می بیند و به خاطر حال زارم منجی ام را صدا می زند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کی می آیی؟ تا بدون فاصله حضورت را حس کنم و به سوی ظهورت نماز بگذارم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کی می آیی؟ منتقم خون خدا ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/بیقرار-ظهورم&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بیقرارم!</p>
<p>از ظهر عاشورا بی قرار شده ام! کجایی منتقم خون خدا ؟ کجایی مرحم رگهای بریده شده مولا ؟ کجایی ؟</p>
<p>آینه های زنگار گرفته ، قرن ها جهالت و سکوت را منعکس می کنند و سالیان سرد و کرخت نیامدنت را فریاد می زنند.</p>
<p>کی می آیی؟ تا زنگار  از قلبهای سیاه شده از تنهایی و بی کسی زمان پاک کنی و گوش هوش زمان را با تلنگری شنوا سازی تا صدای ستمدیدگان بی پناه در آسمان ها طنین افکند و عطر عدالتت ستاره های سوخته و مدفون شده در قلبمان را روشنایی بخشد.</p>
<p>کوچه ها مه آلودند،سحرگاهان  بی تو ،صبحی را نوید می دهند که به تمامی صبح نیست ، آغاز روزیست پرحسرت و بی امید.</p>
<p>کی می آیی؟ تا کابوس شبهای بی فانوس تمام شود ،خورشید به کوچه های تنگ و غم گرفته کاهگلی پای گذارد و نسیم شادی بخش امید تن رهگذران را نوازش کند.</p>
<p>آه که باز جمعه می آیدو من در ثانیه ثانیه های آدینه تحلیل میروم . گواه پرسه های تنهایی من در لحظات انتظار ، تپه ای ماسه ای و زنگاری رنگ است که سکوت را می شنود ، دردهایم را می بیند و به خاطر حال زارم منجی ام را صدا می زند.</p>
<p>کی می آیی؟ تا بدون فاصله حضورت را حس کنم و به سوی ظهورت نماز بگذارم .</p>
<p>کی می آیی؟ منتقم خون خدا ؟</p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/بیقرار-ظهورم">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/بیقرار-ظهورم#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=623299</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>بهار ظهور</title>
			<link>https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/بهار-ظهور-1</link>
			<pubDate>19:56:00 +0430 سه شنبه، 11 اردیبهشت 1397</pubDate>			<dc:creator>حميده رحيمي</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">622915@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;انتظارت تنم را همچون بوته های خار خراشیده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مشتاقانه در پی بهار ظهورت لحظه شماری میکنم به امید آنکه شمیم دلنواز حضورت شکوفه های سپید دیدار را بر تنم برویاند و گل های باورم را بپروراند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای خورشید حسن!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو خواهی آمد و بر سریر پادشاهی ظهور خواهی کرد. تو یوسف زهرایی و عطر عدلت کنعان زمین را فرا میگیرد و صدای هلهله ،شادی و پایکوبی از کلبه احزان بلند شده و به گوش ساکنان آسمان می رسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در آن روز با شوق تمام،لحظات بودنت را نظاره می کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نیم نگاهت،بید خشکیده و تنهای تنم را برگ باران می کند.خال و چشم و ابروی نگارم شفا می دهد روح و روانم را.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آه می ترسم !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میترسم که از خوشحالی همان دم جان بدهم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آه بمیرم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/بهار-ظهور-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>انتظارت تنم را همچون بوته های خار خراشیده است.</p>
<p>مشتاقانه در پی بهار ظهورت لحظه شماری میکنم به امید آنکه شمیم دلنواز حضورت شکوفه های سپید دیدار را بر تنم برویاند و گل های باورم را بپروراند.</p>
<p>ای خورشید حسن!</p>
<p>تو خواهی آمد و بر سریر پادشاهی ظهور خواهی کرد. تو یوسف زهرایی و عطر عدلت کنعان زمین را فرا میگیرد و صدای هلهله ،شادی و پایکوبی از کلبه احزان بلند شده و به گوش ساکنان آسمان می رسد.</p>
<p>در آن روز با شوق تمام،لحظات بودنت را نظاره می کنم.</p>
<p>نیم نگاهت،بید خشکیده و تنهای تنم را برگ باران می کند.خال و چشم و ابروی نگارم شفا می دهد روح و روانم را.</p>
<p>آه می ترسم !</p>
<p>میترسم که از خوشحالی همان دم جان بدهم.</p>
<p>آه بمیرم!</p>
<p> </p>
<p> </p>
<p> </p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/بهار-ظهور-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/بهار-ظهور-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=622915</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>مقتدای من عباس</title>
			<link>https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/مقتدای-من-عباس</link>
			<pubDate>22:58:00 +0430 شنبه، 1 اردیبهشت 1397</pubDate>			<dc:creator>حميده رحيمي</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">619645@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;مقتدای من عباس بن علی می باشد.همان که بار و بنه اش را جمع کرد و با امام زمانش همراه شد،دل کند از مادر و دلبستگیهایش در مدینه؛ هیچ گاه در نیت امامش شک نکرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مقتدای من عباس است؛ همان که همگام با امام زمانش شد آن روزی که موسم حج بود و همگان به سمت مکه می آمدند؛او همراه با امامش به مکه پشت کرد.هیچ گاه به نیت امامش شک نکرد.حجی که امامش یزید بود پشت کردن به کعبه اش سزاوارتر بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مقتدای من عباس است؛ همان که شب عاشورا اولین کسی بود که اعلام همراهی با امام زمانش کرد؛ او در روز عاشورا مشتهایش را پر از آب کرد، به نزدیکی لبهای خشکیده و ترک خورده اش آورد ولی آبها را به باد سپرد،از آب ننوشید زیرا امام زمانش تشنه بود،لبهایش خشکیده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مقتدای من عباس است او که جانش را فدای امام زمانش کرد.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/مقتدای-من-عباس&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مقتدای من عباس بن علی می باشد.همان که بار و بنه اش را جمع کرد و با امام زمانش همراه شد،دل کند از مادر و دلبستگیهایش در مدینه؛ هیچ گاه در نیت امامش شک نکرد.</p>
<p>مقتدای من عباس است؛ همان که همگام با امام زمانش شد آن روزی که موسم حج بود و همگان به سمت مکه می آمدند؛او همراه با امامش به مکه پشت کرد.هیچ گاه به نیت امامش شک نکرد.حجی که امامش یزید بود پشت کردن به کعبه اش سزاوارتر بود.</p>
<p>مقتدای من عباس است؛ همان که شب عاشورا اولین کسی بود که اعلام همراهی با امام زمانش کرد؛ او در روز عاشورا مشتهایش را پر از آب کرد، به نزدیکی لبهای خشکیده و ترک خورده اش آورد ولی آبها را به باد سپرد،از آب ننوشید زیرا امام زمانش تشنه بود،لبهایش خشکیده بود.</p>
<p>مقتدای من عباس است او که جانش را فدای امام زمانش کرد.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/مقتدای-من-عباس">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/مقتدای-من-عباس#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=619645</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>شهادت امام موسی کاظم (ع)</title>
			<link>https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/شهادت-امام-موسی-کاظم-ع-21</link>
			<pubDate>09:57:00 +0430 پنجشنبه، 23 فروردین 1397</pubDate>			<dc:creator>حميده رحيمي</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">616659@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;ای تاریخ!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاش آنروز برای همیشه دفتر ننگینت را می بستی و پس از آن هرگز ورق نمی خوردی!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همان روز که خورشید سربرهنه،با گونه هایی از شرم سرخ،از پشت کوهساران ماتم زده ی عراق تابید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شرم از اینکه خورشید عالم تاب حلم و بردباری افول کرده و او همچنان می بایست بتابد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همان روز که زهر هارون در زندان شرر به دل دریایی امام موسی کاظم (ع) زد و شراره ی آتش دل او ،دنیا را سوزاند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن روز که شیعه مظلوم بود و سراسر اشک؛ غربت امام و رنجنامه ی نانوشته اش مظلومیت و غربتش را دوچندان کرده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همان روز که دستهای این مرد آسمانی برای همیشه با گنبد کبود پیوند خورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای کاش آنروز برای همیشه دفترت بسته می شد.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/شهادت-امام-موسی-کاظم-ع-21&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ای تاریخ!</p>
<p>کاش آنروز برای همیشه دفتر ننگینت را می بستی و پس از آن هرگز ورق نمی خوردی!</p>
<p>همان روز که خورشید سربرهنه،با گونه هایی از شرم سرخ،از پشت کوهساران ماتم زده ی عراق تابید.</p>
<p>شرم از اینکه خورشید عالم تاب حلم و بردباری افول کرده و او همچنان می بایست بتابد.</p>
<p>همان روز که زهر هارون در زندان شرر به دل دریایی امام موسی کاظم (ع) زد و شراره ی آتش دل او ،دنیا را سوزاند.</p>
<p>آن روز که شیعه مظلوم بود و سراسر اشک؛ غربت امام و رنجنامه ی نانوشته اش مظلومیت و غربتش را دوچندان کرده بود.</p>
<p>همان روز که دستهای این مرد آسمانی برای همیشه با گنبد کبود پیوند خورد.</p>
<p>ای کاش آنروز برای همیشه دفترت بسته می شد.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/شهادت-امام-موسی-کاظم-ع-21">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/شهادت-امام-موسی-کاظم-ع-21#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=616659</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>حجاب فاطمی</title>
			<link>https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/حجاب-فاطمی-17</link>
			<pubDate>23:03:00 +0430 چهارشنبه، 8 فروردین 1397</pubDate>			<dc:creator>حميده رحيمي</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">612534@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;زلفانت زیباست؛ خوش رنگ، نرم و لطیف.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آرام در زیر سیاهی گرم چادرت جای گرفته،سبکبال است ولی با وزش هر بادی سبک سرانه به رقص در نمی آید؛پناهگاهی آرام و امن دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چادرت ترنم عطر یاس نبوی در هجوم ناهنجارهاست،حجابت را از مکتبی فاطمی ودیعه گرفته ای ،مکتبی که روح و اندیشه ات را اصیل پرورش داده است به گونه ای که مقتدرانه زنجیری آهنین بر دست وپای دل هوس بازان زده ای.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کرامت در وجودت به اوج رسیده،پرنده ای سبکبال گشته که همواره در پهنای آسمان نیلی عفاف و حیا پرمی گشاید و هر خار و خسی دستش به این اوج نمی رسد و تیغ های زهرآگین نگاههای آلوده هیچ گاه زیبایی تن و احساست را زخمی نخواهد ساخت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خواهرم فلسفه حجابت،چادرت،نگاه متینت را دلهایی لمس می کنند که جنسی خدایی دارند و در مکتب علوی پرورش یافته اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/حجاب-فاطمی-17&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>زلفانت زیباست؛ خوش رنگ، نرم و لطیف.</p>
<p>آرام در زیر سیاهی گرم چادرت جای گرفته،سبکبال است ولی با وزش هر بادی سبک سرانه به رقص در نمی آید؛پناهگاهی آرام و امن دارد.</p>
<p>چادرت ترنم عطر یاس نبوی در هجوم ناهنجارهاست،حجابت را از مکتبی فاطمی ودیعه گرفته ای ،مکتبی که روح و اندیشه ات را اصیل پرورش داده است به گونه ای که مقتدرانه زنجیری آهنین بر دست وپای دل هوس بازان زده ای.</p>
<p>کرامت در وجودت به اوج رسیده،پرنده ای سبکبال گشته که همواره در پهنای آسمان نیلی عفاف و حیا پرمی گشاید و هر خار و خسی دستش به این اوج نمی رسد و تیغ های زهرآگین نگاههای آلوده هیچ گاه زیبایی تن و احساست را زخمی نخواهد ساخت.</p>
<p>خواهرم فلسفه حجابت،چادرت،نگاه متینت را دلهایی لمس می کنند که جنسی خدایی دارند و در مکتب علوی پرورش یافته اند.</p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/حجاب-فاطمی-17">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/حجاب-فاطمی-17#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://aramshvazhehha.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=612534</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
